بعد از ظهر بودتنها توی اتاقم نشسته بودم و فکر میکردم
نمیدونم ساعت چند بود>>آخه ساعت اتاقم خوابیده بود
رفتم از بین کتابهام کتاب حافظ رو برداشتم .نیت کردم حمد رو آروم زمزمه کردم
چشمامو بستم وازش خواستم کمکم کنه
فکر کنم صفحه ی243 بود که باز شد
ما بدین ورنه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و نه سرحد عدم تا باقلیم وجود این همه راه آمده ایم
حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز که ما ازپی قافله با آتش آه آمده ایم
آتش آه ...شب است وغم است و سیاهی و درد من واین همه بغض خاموش و سرد
غرورم شکسته به رویم سراب پیاده برهنه به دنبال آب
من و دل زهم رازها داشتیم زاحوال هم چاره پنداشتیم
من و خلوت و راز دل باخدا من وجانماز و دل و جان دعا
ولی ناگهان بختک بخت من بیامد عدو دیو سرسخت من
من و این همه شرم و خجلت چه سود که آن سیب ها را بدادم به رود
از آن پس دگر آینه قهر کرد وبختک به من زندگی زهر کرد
و من ماندم و این همه رنج ودرد من و این همه بغض خاموش و سرد
به درگاه او روح من عهد کرد همه شمع های جهان نذر کرد
که دیگر دلش رابه شب نسپرد که در شب دلش سخت می پژمرد
آه تاکی؟صبر تاکی؟طاقت اندوه تاکی؟
راه بسته
جان خسته
وین دل تنگم شکسته
جغد شومی بر بامم نشسته
آه تاکی؟صبر تاکی؟طاقت اندوه تاکی؟
من دگر تاب و توان صبر کردن را ندارم
غم ندارم
کوهی از اندوه دارم
غصه ام کو
قصه ی جانسوز دارم
تاشقایق هست شاید
زندگی باید نمودن
لب به روی خنده ای از روی ناچاری گشودن
سخت بودن
سنگ بودن
از برای پر زدن دلتنگ بودن
آه تاکی؟صبر تاکی؟طاقت اندوه تا کی؟
تا قیامت تارسیدن
تاشقایق هست بی شک زندگی باید نمودن
مرگ آمد که مرا باخود ازاینجا ببرد
صبر کن عزرائیل
من جوانم و هنوز
قدر یک عمر برایم مانده
آرزوهای درازو شیرین
بخت شیرینم هنوز درخواب است
زندگی سهم مرا زود بده میخواهم
سهم من خوشبختیست
سهم من پرواز است
من جوانم وهنوز
دلم اما پیر است
زندگی دلگیر است
زخم ها زهر شده برنفس سینه ی من
آخر ای زهر چه می خواهی تو
از تن بیمارم
اما...من خدا را دارم
تا خدا هست نباید ترسید
آرزو در راه است
صبر کن عزرائیل
من جوانم و هنوز
قدر یک عمر برایم مانده
آرزوهای دراز و شیرین...
غم بیامدوصدای خنده ام باخود برد پرپرواز مرا شوق مرا باخود برد
غزل شعروجودم که صباباخود داشت از تنم رخت ببست ونفسم با خودبرد
ای سفرکرده کجایی دلم تنگ شده زودبیا که همین هجروفقان صبرو توان باخودبرد
ای به من عشق ومحبت یاد دادی برگرد که صدای قدمت طاقت جان باخود برد
توهمانی که سراسر همه خوبی ووفاومهر بودی که همه هوش مرا کوش مراباخود برد
چند روزی است که از هجر تو من می نالم که صدای ناله ام راحت جان باخود برد
من که انگار برایت همه تن جان بودم که بیامد همه راچنگ زد وباخود برد
شعر تنهایی ام امشب غزلی ناب نبود وای از این غم که همه قافیه ام باخود برد
چه روزی و چه ماهی و چه سالیست خدایا این چه جور آشفته حالیست
شب و روزم شده آه وغم و درد تمام عشق من از این فغان سرد
چرا درگیر این بتخانه هستم چرا لب را به روی خنده بستم
چرا زنجیر در پایم کشیدی چرا من را برای بند دیدی
چرا گاهی برایم دیو هستی و گاهی از خوشی و عیش مستی
چرا حرف مرا باور نداری چرا مهر و وفا در سر نداری
چراافسوس جای عشق مانده چرا تابی برای من نمانده
چه روزی و چه ماهی و چه سالیست خدایا این چه جور آشفته حالیست
ای شب سیاه پس کی جای خود را به صبح میدهی
تامن خورشید را ببینم
ای شکایت پس کی جای خود رابه ترانه میدهی
تا من سرمستانه شعر بخوانم
ای طوفان های سهمگین پس کی جای خود را به نسیم میدهید
تا من بهار را ببینم
موج های خسته و خروشان دریابه دنبال ساحل میگردند
مگر میشود دریا ساحل نداشته باشد؟
کویرهای خسته و تشنه وترک خورده به دنبال قطره های آب میگردند
مگر میشود باران نبارد؟
دلم برای خودم تنگ شده کاش میشد پرواز کرد و رفت به بالابلند
شاید آنجا خدا به حرفهای آدم گوش کند
خدایا مرا با تمام پاکی های دنیا آشتی بده
چه مستانه چه شادی بخش
چه زیباو چه رویایی
به آوازی مرا خواندند
مرا خواندند به شیدایی
غزل گونه به سان روشنی و نور
وشاید معجزه آری
مرا خواندند به شیدایی
به آواز قناری ها
به رقص اشک شادی
در نگاه او
قسم به عشق پاک دلشکسته
قسم به نور امید دل خسته
قسم به پاکی باران قسم به نور خورشید
به آب زندگی بخش وبه یکتایی توحید
نشاید من سزاوار چنین زیبایی محضی نبودم
که حتی من به رویا هم چنین روزی ندیدم
وشاید خواب دیدم
چه خواب خوب و شیرینی
مرا در خواب شیرینم رها سازید
وگر بیدار هستم من نمی خواهم بخوابم
که من در خواب از خوشبختی خود غافلم
واین پایان چه زیبا بود
رویا بود دراین شور شیرین رسیدن
تفال به حافظ